از آن شبها و آن نورها گرچه خیلی سال می‌گذره، ولی هنوز یادم هست. خیلی واضح. روزها را هم یادم هست. اما در شب حال ویژه‌ای داشتم. یک حس خاص که در آن لحظه متوجه‌اش نبودم. گنگ و گیج بودم همراه با یک آرامش و یک علامت سوال.

علامت سوالی که هیچ جمله‌‌ای پشتش نبود. شب‌هایی که در فضای باز و دیدباز به دور داشتم همین حالت در من بیشتر تقویت می‌شد. آرامش و مبهوتی و و و؛ و یک پرسش.

در مجموع، همه‌ی این‌ها باعث می‌شد از من شخصی ساکت و کم‌حرف بسازد. به صورت ناخودآگاه و بی‌آنکه دقیقا بدانم، در پی طرح سوالی بودم که نمی‌دانستم دنبال آن هستم. حداقل می‌دانستم مامور یافتن چیزی پنهان و عظیم هستم.

این حس رمزآلود عاقبت مسیری را نشانم داد که نه تنها به آن پرسش آگاه شدم، بلکه پاسخش را تا حد زیادی دریافته‌ام. و حال تنها کاری که باید بکنم، قرار گرفتن در مسیر است. مسیری که قطعا پاسخ این زندگی است.

شاید بپرسید که منظور من از این پست چه بوده؟ ولی نمی‌توانم پاسخ روشنی بدهم. که خود هنوز به آن روشنی نرسیده‌ام. فقط می‌توانم بگویم یک سوال را همیشه از خود بپرسید. فقط یک سوال. یک پرسش ساده از خود در هر جای زندگی که قرار دارید و قرار خواهید گرفت.

چه در هنگام یاس و ناامیدی، چه در انتقام‌جویی و کینه، چه در خوشی، چه در قدرت، چه در حسد و بخل، چه در جهل، چه در رویا.

در هرکاری و هر چیزی و هر خواسته‌ای فقط از خود بپرسید (که چه؟ ) و یا ( آخرش که چی؟)