صدای ممتدِ بیدارباشِ ساعتِ دیجیتالی خواب را مثل خالی کردن آب از ظرف، از من تخلیه می‌کند. سرم را برمی‌گردانم به پنجره‌ای که کنار تختم است نگاهی می‌اندازم. از پشت شیشه‌های طرح‌دار و مات پنجره، آسمان به رنگ فلز است.

صدای هوی‌هوی آمبولانسی را می‌شنوم که دارد می‌گوید نزدیک می‌شود، روی تخت، روی دو زانوهایم می‌ایستم و پنجره را باز می‌کنم.  سرمای زمستان صورتم را می‌خراشد. صدا به وعده‌اش عمل می‌کند از راه می‌رسد و با خودش نور گردانی را می‌آورد و با سرعت از جلوی چشمانم رد می‌شود و سپس فلاش نوری را در چشمانم ثبت می‌کند. ذهنم مشغول وقایع...؛ نه حتما خوابی که دیده‌ام. و نه...! و هزاران احتمال دیگر را در ذهنم بررسی می‌کنم. ولی خاطرات هم مبهمند و همینطور چنان واضح که نمی‌توانم بین این دو، یکی را بپذیرم و قانع شوم. ساعت رومیزی مجدد شروع می‌کند به بیدار کردنم، این‌بار مرا از افکارم بیرون می‌کشاند و بیدار می‌کند. دستم را به دکمه‌ی قطع زنگ ساعت می‌رسانم و حین پس کشیدن دستم، چیزی مثل قاصدک! یعنی خودِ خود قاصدک خودش را نمایان می‌کند.

بی‌اعتنا به سمت حمام رفتم و در اولین برخورد آب به صورتم، مرا از مرحله‌ی بعدی خواب بیدار کرد. یکی به یکی موقعیت را از لحاظ مکان و زمان بررسی کردم. اینجا در آپارتمان! در فصل زمستان! قاصدک؟!!

از کودکی همیشه به قاصدک خوش‌بین و علاقمند بودم. در نظرم مثل یک دوست و همراه و حاوی خبرهای عالی ومثبت بود. خودم را شسته و نشسته؛ حوله را برتن کردم. لیوانی برداشتم و قاصدک را که همچنان روی میز‌نشسته بود، داخلش قرار دادم.


پی‌نوشت:

- هنوز نامی کلی برای داستان انتخاب نکردم. به احتمال زیاد قصد دارم برای نوشتن قسمت سوم داستان، سه روزی را برای انتشار آن به وقفه بیاندازم.

- و اینکه ممکن است پس از انتشار هر قسمت، داستان را به لحاظ انشایی و  غیره ویرایش کنم. زیرا پس از نوشتن به سرعت آن را در وب قرار می‌دهم. که این نکات ویرایشی چندبار در قسمت اول داستان انجام شده است.