تقریبا هیچ‌چیزی یادم نمی‌آید جز ضربه‌ شدیدی که به سرم وارد شد. چنان شدت ضربه تمام وجودم را مشغول خودش کرد که از دیگر وقایع غافل شدم. و حالا چیزی جز تاریکی و صدای حرف زدن یک نفر که به گمانم صدای ذهن خودم باشد، چیز دیگری در اطرافم حس نمی‌کنم.

تاریک است ولی چنان در این فضای سیاه حرکت می‌کنم که گویی سالیان سال وضعم چنین بوده و به این شرایط عادتی پیشینه داشته‌ام. راه رفتن در اینجا با ایستادن هیچ‌ تفاوتی ندارد. چشمانم را بستم و باز فرقی با وضع پیش نکرد و فقط تاریکیست که اطرافم را احاطه کرده است. چشمانم را باز کردم. چون باز تاریک بود سعی کردم بیشتر باز کنم و بیشتر ببینم. به دور خود چرخی زدم و امید داشتم حرکتی را در اطرافم حس کنم و کسی و چیزی را ببینم. و یا نوری که مرا به سمت خود بکشاند.

در این تاریکی چه چیزی مهمتر از نور است؟ حتی اگر در دوردستی واقع شده باشد. چنان غرق این سیاهی بودم که روشنی را فراموش کرده بودم. چشمانم را بستم و با دو دستم خستگی‌اش را درآوردم. باز کردم. به اطراف چرخیدم. به یک آن، ازحرکت  متوقف شدم. لحظه‌ای نوری خفیف به اندازه یک نقطه از مقابل چشمانم رد شده باشد به من شوک داد. به آرامی و با احتیاط، معکوس جنبیدم.

نور را دیدم. به سمت و سویش راه افتادم. حالا دیگر اثر راه رفتن را در هیکل خود احساس می‌کردم. ضربان قلبم را واضح می‌شنیدم. صدایی در اطراف و یا در سرم می‌گفت: برو برو، ادامه بده...

 

پایان قسمت اول و این داستان ادامه دارد.

 

پی‌نوشت: هر قسمت از این داستان نامی مجزا دارد و در نهایت نامِ کلی آن را انتخاب خواهم کرد. و در انتشار هر قسمت سعی می‌کنم داستان کوتاه باشد تا باعث خستگی مخاطب نگردد.