طرف غیرمستقیم و در نهایت مستقیم گیر داده که بیا با دخترم ازدواج کن و بنده هم از اینکه نتونستم با سکوت و بی‌اعتنایی‌ام طرف رو از خودم دلسرد کنم، ملول میشم و عصبانیتم رو قورت میدم و به اجبار با صبوری میگم: در زندگیم چنان در فشار بودم که از لحاظ روحی و روانی آدم نرمالی نیستم و شرایط وصلت کردن با خانواده شما را ندارم. طرف میگه: اتفاقا ما هم دست کمی از شرایط فعلی شما نداریم...! 
حالا قیافه و حال من رو تصور کنید که بهتم زده و نمیدونم باید بخندم یا سر به بیابون بزنم...؟