دیگر مثل زمان قدیم اشتیاق به وبلاگ‌نویسی ندارم. یاد آن روزها بخیر که با ذوق پشت رایانه می‌نشستم و افکارم را نسبت به هرچیزی که تجربه کردم، مرور می‌کردم و موضوعی را بسط داده و راجع به آن می‌نوشتم.  چند ساعت بعد از انتشار هر پستی وبلاگم را بازبینی می‌کردم تا نظرات را بخوانم و پاسخ دهم. این روزها دیگر مثل آن روزها نیست. چیزی در من مرده و همان هم باعث شده آن وجد و هیجان و تشنگی نسبت به نوشتن بمیرد. آن وبلاگ‌ و وبلاگ‌ها دیگر حذف شده و آن دوران هم برنخواهد گشت. و این تنها وبلاگی‌ست که نه علاقه‌ی چندانی برای به روزکردن مداوم آن دارم و نه قصد حذف آن را. و البته شاید روزی برسد که شوق نوشتن در وجودم زبانه بکشد.

موضوعات مختلفی به ذهنم می‌رسد ولی حوصله تفکر و پرداختن به آن را ندارم. به طور مثال از برپا شدن مکانهای عزاداری و فرا رسیدن ماه محرم. از وضعیت جامعه‌ی رو به افول. و وقتی بنویسم متهم می‌شوم به همسو شدن با غرب و کافر بودن. می شوم دست راست شیطان. می شوم لوسیفر!