کاش حقوق بشری که آنان از آن دم می‌زنند، یا اینان که سنگ اسلام و شهیدان را به سینه می‌کوبند، واقعا از بنیاد و ریشه‌ی آن بود و واقعی. ولی متاسفانه تمام آنها و اینها از روی تظاهر است. چون پای پول و قدرت و شهرت و حفظ منفعت‌های دنیا درمیان است.

این مسائل انسان‌دوستانه فقط ابزاریست در جهت استفاده از عواطف و احساسات بشر برای خودخواهی‌هایشان. اینان و آنان اگر در ظاهر به ماکیاولیسم اعتقادی ندارند ولی در عمل ماکیاول دوآتشه هستند.

کنترل ذهن تک‌تک مردم برای حفظ منافع عده‌ای که اداره نظام را برعهده دارند کاری بس دشوار است. ولی با استفاده از علوم انسانی و تحقیق و پژوهش وسیع این کار را ساده می‌کنند. یعنی خود مردم خودشان و یک‌دیگر را در بند کنند. به این شکل حفظ منافع‌شان ساده‌تر می‌شود. 

برای مثال از جامعه‌ی کوچک، مثل محیط یک اداره استفاده می‌کنم: من شاغل در یک اداره هستم و فرضا رئیس قسمتی از اداره هستم و یا درصدد ارتقاء خود هستم. اگر بر بی‌عدالتی مقام بالاتر انتقاد کنم و یا از سیستم فاسد اداری حرفی بزنم و معترض باشم، بدون شک ارتقا سمت اتفاق نخواهد افتاد و در پی آن خبری از افزایش حقوق نخواهد بود که به زخم زندگی بزنم تا از لحاظ معیشت، زندگی آسوده‌ و آسان‌تری داشته باشم. پس ابتدا خود را در بند آنان کرده و سپس زیردستان خود را در بند خود.

این یعنی اسارت. به عبارتی در بند کشیدن ذهن خود و دیگران. عدم آزادیست وقتی خودمان نباشیم. و اگر شبیه دیگری و دیگران نباشیم، وضعیت مادی‌مان به خطر می‌افتد.

وقتی طرف معامله‌ام یک آدم و یا سیستم اداری باشد و آزادی‌ام را به حصر بکشانم به طوری طبیعی احساس خطر خواهم کرد که مبادا شانس به دست آوردن رتبه بالاتر را از دست بدهم. پس تن به اسارت داده و پس از مدتی کرسی ریاست و مدیریتی را کسب می‌کنم. حقوق و مزایای بالاتر آن پست به من امکان خریدن خانه بزرگتر و خرید تجهیزات اضافی زندگی و همینطور فرصت رفتن به ماموریت‌ها و سفرهای اداری و غیر اداری را پیدا می‌کنم و یا حتی از لحاظ مالی به این آزادی دست می‌یابم که در کشوری دیگر ساکن شوم و به اصطلاح احساس آزادی کنم. ولی متاسفانه ذهنم و وجودم در زنجیر منافع پیچیده شده‌اند و خودم از آن بی‌اطلاع هستم و همواره حس نارضایتی در من دور می‌زند و روحم را می‌خراشد و نمی‌دانم علت اصلی چیست.

در چنین جامعه‌ای افسردگی و پریشان حالی برسر مردم سایه می‌افکند و عده‌ای محدود به خواسته‌ی خود می‌رسند. که همان کنترل ذهن است. کاش وخامت اوضاع فقط در همین حد بود. 

کاش به جای نام‌گذاری روزهایی به نام روز زن و مرد و دختر و غیره، روزهای‌مان روزهای انسانیت بود و کوشیدن در جهت تحقق آن و نه صرفا ثبت در تقویم کاغذی.

ما پیش از آنکه برچسب مذهبی را بر خود بزنیم، یک انسانیم. مذهب را دلیلی ساخته‌اند که بریکدیگر بتازیم در صورتی که مسیر اصلی مذهب می‌خواهد که انسان باشیم و آزاده.

می‌دانم که نتوانستم حرف حق را ادا کنم و مجبور شدم مثالی سطحی را توضیح دهم. و به همین علت پوزش می‌خواهم. )