به جایی رسیدم و طرز فکری در ذهنم نقش بسته که کمتر از کسی دلخور، ناراحت و یا عصبی می‌شوم. فقط غباری از افسردگی وجودم رو فرا گرفته. آدم‌های گمشده در پیچ و تاب مشکلات عدیده زندگی تبدیل به زامبی شدند. آدم‌های بیمار که محصول جامعه‌ی بیمار هست.
رفته بودم پیش مشاور که حالم خوب بشه، حرف‌هایی زد که دنیا بیش از قبل در جلوی چشمانم تیره و تار شد. در حالتی سپری می‌کنم که سگ‌دو زدنها برای زندگی و امرارمعاش و غیره و غیره در نظرم جدی نیست.
در این جامعه تقریبا داریم می‌شویم مثال آن زامبی‌های فیلم و سریال‌ها که دیگران را به دندان می‌کشند. تفاوت ما به آنها تنها در این است که زندگی و معیشت را به دندان گرفته‌ایم و به گرفتاری‌های‌مان چنگ می‌زنیم. اگر زندگی این است که قبل از ما کسانی دیگر فیلم‌نامه‌ و دکور حیات آدم‌ها را چیده و نگاشته‌اند، من یکی این زندگی را نمی‌خواهم.

زامبی: آدم‌هایی که هدف و آرزویی ندارند و اوقات‌شان به روزمرگی  و بطالت می‌گذرد.