اینکه چه چیزی و چه مواردی می‌تواند زندگی‌ام را متحول و پرشور و خاص کند، بارها به آن فکر کرده‌ام. امروز در حالی‌که غبار زمان نیمی از عمر و همانطور آرزوهایم را پوشانده است، جرقه‌ای ذهنم را مشغول کرد.
در طول زندگی‌ام به هرچه که نگریستم و رو به زندگی هرکسی که کردم پاسخی متقاعد کننده‌ای نیافتم. داشتن شغل مورد علاقه، خانه و اتومبیل دلخواه قاعدتا ملزومات زندگی و رفاه اولیه زندگی هستند ولی در نهایت کافی و ایده‌آل نبوده و در مجموع تعریفی جامع از خوشبختی نیستند. هرچند در آغاز راه و گردآوری این اسباب، در آرزو و خیالم/مان، معمولا خوشبختی به نظر می‌رسند؛ سپس در تلاش به دست آوردن‌شان برمی‌آییم.
تشکیل خانواده و وجود همسر و فرزند هرچند خواستنی و زیبا به نظر می‌آیند باز خلایی حس می‌شود. با تمام این دست‌آوردها بعد از گذشت دوره‌‌ای از این وضعیت در ناخودآگاه‌ام حسی به سراغم می‌آید که از من می‌پرسد: " که چه؟ "

بعد از طی مسیر و به ثمر رسیدن، در غایت به فعل درآمدن آرزوها، بعد از مدتی نارضایتی وجودمان را فرا می‌گیرد. چرا که وارد دوره‌ای دیگر از یکنواختی گشته‌ایم. خواسته‌ها و آرزوهای‌مان متجلی شده‌اند ولی آن ظرف تهیِ وجود، از وضعیت بی‌سر و سامانش (خالی بودنش) سرزنش‌مان می‌کند. اگر این تهیِ وجود را نادیده بگیریم، دوباره و دوباره شروع به فهرست کردن تمایلات جدید ولی از جنس همان آرزوهای پیشین می‌کنیم.
قصدم این نیست که تلاش برای رسیدن به شغل، درآمد مناسب و حتی ثروت مادی و در نتیجه تشکیل خانواده را بیهوده و غیرالزامی بدانم، نه. هرگز منظورم چنین نیست. تکمیل این شرایط یعنی برآورده ساختن نیازهای آدمی. روالی که انسانهای پیش از ما به آنها پرداخته‌اند. 
در وجودم ظرفیتی همچون باطری تهی از هرچیزی را یافته‌ام که حتی با فراهم کردن تسهیلات زندگی، ذره‌ای پرنخواهد شد. و این ظرفیت و به مثال همان باطری، از ابتدای خلقت بشر در وجود همه‌ی انسانها نهادینه شده است. فقط کافی‌ست زنگ سوال "که چه؟" در وجودمان نواخته شود.

مقصود از این طرز فکر و نوشته‌هایم این است که خودم را از بالا نگاه کنم تا اشراف و دید کامل‌تری به خود، زندگی و جهان پیرامون داشته باشم تا روحم را که در زنجیر خواسته‌های مادی و جسمی پیچیده شده، رها کنم.
به خداوند نزدیک بودن مختص پیامبران و برگزیدگان او نیست. در هر انسانی این قابلیت نهفته است، فقط باید آگاه و صبور بود. و در کنار دیگر فعالیتهای مسیر زندگی‌عادی خود، برای وارد شدن به آن مسیر ویژه توجه و تلاش مبسوط داشته باشیم. تنها راه شارژ آن باطری طی کردن همین مسیر است. 
هیچ‌گاه نمی‌توانم از اشخاصی چون پیامبران و هر انسانی که در جوار خداوند قرار گرفته‌اند توقع کنم از بالا به من نگاه نکنند. به منی که عمرم را صرف داشته‌های ناچیز کرده‌ام و بالاخره مرگ بین دارایی‌های مادی و اصل وجودم، فاصله‌ای عظیم خواهد انداخت و در زندگی بعدی (پس از مرگ) من خواهم ماند و آن ظرف تهیِ وجود.
مگر می‌شود در دامنه کوه متوقف بمانم و از کسی که قله زندگی را فتح کرده و یا در حال صعود است، توقع داشته باشم به من نگاه بیاندازد و آن نگاه از بالا نباشد. این گلایه و شکایت ثمری نخواهد داشت جز آنکه مسیر صعود را یافته و در پیمودن آن تلاش کنم.
آن ظرف تهی وجود می‌خواهد که به اصل وجود به عبارتی به سرزمین شگفت مخفی درون خود دست یابیم. پیامبران و دیگر کسانی که به روح بزرگ خلقت خود دست یافته‌اند و از جایگاه والایشان به ما نگاه می‌کنند قطعا همین امر یعنی قرار گرفتن در این مسیر را از ما می‌خواهند تا دیگر آن نگاه‌ بالا به نگاهی موازی و رو در رو مبدل شود. آن زمان از آنان قدردانی خواهیم کرد. زیرا به تجلی اصل وجود نزدیک‌ شده و یا به آن دست یافته‌ایم.