قلاده آفتاب را پیدا نمی‌کنم. حتی خیلی وقت است که قلاده مهتاب را گم کرده‌ام. قلاده آفتاب گرچه داغ و سوزان است ولی حتما سوزش را به جان می‌خریدم تا فردا زودتر بیاید و روشن‌تر باشد. چنان پر نور که کور کند چشمان دیروزم را. 
نگران چی هستی؟ اصلا چه کسی اهمیت می‌دهد، شاید فکر کنی آن گوش‌ها به کیفیت دید نگاهت شاهد و هوشیارند! 
آن تلخی‌ها در زیر کدام شیرینی‌ها مدفون شده‌اند؟ چنانچه در همین حین زبان مشغول لیسیدن طعم‌های دیگر است و در هیچ کجای سوال تو مکث و توجهی اندک ندارد. شیرینی‌هایی که جز خدمت به سرطان کار دیگری ندارند.
راستی آن چترها را باران برد، قبل اینکه خیس و شسته شود. مغز مانند آلو خیس می‌خورد. رطوبت تمام فکر را به زنگار کشیده. پس افکار را وارد می‌کنیم. قبل از آن جیب باید هزینه گمرک را پرداخت کند. جیب آستری نازک دارد، چرا که مغز تهی شده از اقتصاد. جیب پاره شده و تمام ناتمامش فرو ریخته.
پاها به جلو حرکتی ندارند ولی به عقب چرا.
بدن مغز را به حاکمیت یک ابله تمام عیار قبول کرده و می‌کند. یک عمر گذشت و همچنان سر بر زیر کف پا داریم تا له شویم. بیش از پیش...