باید رفت

به ذهنم خطور کرده است که زندگی شهری را رها کنم و بروم در روستایی، تا باقی عمرم را زندگی کنم. در بین مردمی ساده و خوش قلب روزم را شب کنم. خسته شدم از آدم‌های پیچیده اطرافم. درک نمی‌کنم که چرا این آدم‌ها نمی‌توانند بدون اذیت و آزار دیگران و بدون حاشیه‌سازی، سرشان به کار خودشان باشد. همین آدم یعنی به اصطلاح همکار، که در محیط اداره هشت ساعت چشم در چشم هم هستیم، جانم از او به لب رسیده. همینطور آدم‌های چند رو که به هیچ‌وجه ظاهر و باطن‌شان همخوانی ندارد. کسانی که رفاه نسبی دارند و حتی افرادی که پست بالا و حقوق قابل توجهی دارند ولی باز آرام نمی‌نشینند و در کمین‌اند تا با نامردی به مراتب بالاتری دست یابند.
من به لقمه نان و پنیری راضی هستم و دیگر طاقت بودن در کنار ایشان را ندارم. واقعا نمی‌توانم اینگونه آدمها را تحمل کنم. سادگی و آرامش درونی خود را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم. 

فایده زندگی‌ام

هر روز از عمر زندگی من که می‌گذرد بیشتر قانع می‌شوم که هر روز و هر لحظه باید از مقدار چسبندگی‌ام به زمین کم و کمتر کنم. تا آن بذر که در درونم محبوس شده، رویش کند.
از بهار امسال فقط یک ماه مانده. مابقی روزهای عمرم نیز در پلک زدنی همانند سالهای گذشته، خواهند گذشت.   
هر که نداند خودم خوب می‌دانم ماموریتم در این دنیا طی کردن روال عادی زندگی نیست. باید به چیزهایی که باور دارم، به آن عمل کنم. چون مسیر سعادت و ابدی شدن و نتیجه گذر عمرم را به شدت در همین می‌بینم.

ظرف تهی وجود (باز نشر)

در حال مرور کردن مطالب وبلاگم بودم که به این مطلب برخوردم. برای یادآوری خودم و کسانی که محتوای این پست برایشان مهم می‌نماید، مجدد منتشر می‌کنم.


اینکه چه چیزی و چه مواردی می‌تواند زندگی‌ام را متحول و پرشور و خاص کند، بارها به آن فکر کرده‌ام. امروز در حالی‌که غبار زمان نیمی از عمر و آرزوهایم را پوشانده، جرقه‌ای ذهنم را مشغول کرده است.
در طول زندگی‌ام به هرچه که نگریستم و رو به زندگی هرکسی که کردم پاسخی متقاعد کننده‌ای نیافتم. داشتن شغل مورد علاقه، خانه و اتومبیل دلخواه و و و، قاعدتا ملزومات زندگی و رفاه اولیه زندگی هستند ولی در نهایت کافی و ایده‌آل نبوده و در مجموع تعریفی جامع از خوشبختی نیستند. هرچند در آغاز راه و گردآوری این اسباب، در آرزو و خیالم/مان، معمولا خوشبختی به نظر می‌رسند؛ سپس در تلاش به دست آوردن‌شان برمی‌آییم.
تشکیل خانواده و وجود همسر و فرزند و باز هم و و و، هرچند خواستنی و زیبا به نظر می‌آیند باز خلایی حس می‌شود. با تمام این دست‌آوردها بعد از گذشت دوره‌‌ای از این وضعیت در ناخودآگاه‌ام حسی به سراغم می‌آید که از من می‌پرسد: " که چه؟ "

بعد از طی مسیر و به ثمر رسیدن، در غایت به فعل درآمدن آرزوها، بعد از مدتی نارضایتی وجودمان را فرا می‌گیرد. چرا که وارد دوره‌ای دیگر از یکنواختی می‌شویم. خواسته‌ها و آرزوهای‌مان متجلی شده‌اند ولی آن ظرف تهیِ وجود، از وضعیت بی‌سر و سامانش (خالی بودنش) سرزنش‌مان می‌کند. اگر این تهیِ وجود را نادیده بگیریم، دوباره و دوباره شروع به فهرست کردن تمایلات جدید ولی از جنس همان آرزوهای پوشالی پیشین می‌کنیم.
قصدم این نیست که تلاش برای رسیدن به شغل، درآمد مناسب و حتی ثروت مادی و در نتیجه تشکیل خانواده را بیهوده و غیرالزامی بدانم، نه. هرگز منظورم چنین نیست. تکمیل این شرایط یعنی برآورده ساختن نیازهای آدمی. روالی که انسانهای پیش از ما نیز به آنها پرداخته‌اند. 
متوجه‌ شده‌ام در وجودم ظرفیتی همچون باطری تهی از هرچیزی را یافته‌ام که حتی با فراهم کردن تسهیلات زندگی، ذره‌ای پرنخواهد شد. و این ظرفیت و به مثال همان باطری، از ابتدای خلقت بشر در وجود همه‌ی انسانها نهادینه شده است. فقط کافی‌ست زنگ سوال "که چه؟" در وجودمان نواخته شود.

مقصود از این طرز فکر و نوشته‌هایم این است که خودم را از بالا نگاه کنم تا اشراف و دید کامل‌تری به خود، زندگی و جهان پیرامون داشته باشم تا روحم را که در زنجیر خواسته‌های مادی و جسمی پیچیده شده، رها کنم.
به خداوند نزدیک بودن مختص پیامبران و برگزیدگان او نیست. در هر انسانی این قابلیت نهفته است، فقط باید آگاه و صبور بود. و در کنار دیگر فعالیتهای مسیر زندگی‌عادی خود، برای وارد شدن به آن مسیر ویژه توجه و تلاش مبسوط داشته باشیم. تنها راه شارژ آن باطری طی کردن همین مسیر است. 
هیچ‌گاه نمی‌توانم از اشخاصی چون پیامبران و هر انسانی که در جوار خداوند قرار گرفته‌اند توقع کنم از بالا به من نگاه نکنند. به منی که عمرم را صرف داشته‌های ناچیز کرده‌ام و بالاخره مرگ بین دارایی‌های مادی و اصل وجودم، فاصله‌ای عظیم خواهد انداخت و در زندگی بعدی (پس از مرگ) من خواهم ماند و آن ظرف تهیِ وجود.

مگر می‌شود در دامنه کوه متوقف بمانم و از کسی که قله زندگی را فتح کرده و یا در حال صعود است، توقع داشته باشم به من نگاه بیاندازد و آن نگاه از بالا نباشد. این گلایه و شکایت ثمری نخواهد داشت جز آنکه مسیر صعود را یافته و در پیمودن آن تلاش کنم.
آن ظرف تهی وجود می‌خواهد که به اصل وجود به عبارتی به سرزمین شگفت مخفی درون خود دست یابیم. پیامبران و دیگر کسانی که به روح بزرگ خلقت خود دست یافته‌اند و از جایگاه والایشان به ما نگاه می‌کنند قطعا همین امر یعنی قرار گرفتن در این مسیر را از ما می‌خواهند تا دیگر آن نگاه‌ بالا به نگاهی موازی و رو در رو مبدل شود. آن زمان از آنان قدردانی خواهیم کرد. زیرا به تجلی اصل وجود نزدیک‌ شده و یا به آن دست یافته‌ایم. 

گلایه از خود

چه بگویم، جز اینکه حال دلم خوب نیست...
اینکه می‌گویم متفاوت از آدم‌های اطرافم هستم تعبیر بر خودبینی و غرورم نکنید که فحوای کلامم چنین نیست.
اینکه بگویم از این دنیا سیرم و هرآنچه در اینجا به نام لذت و زیبایی هست، خسته‌ام؛ گمان به افسردگی‌ام نبرید...
آنچنان دلم پر است که همان بهتر لال بمانم. دیگر شما بر زخممم تیغ نزنید که هرچه از آدم‌های بدگمان می‌کشم برایم بس است.
هرکاری می‌کنم جز همان کاری که می‌دانم که باید. علتش شاید این است که مشغله زندگی روح و روان و تفکر مرا در طوفان خود بلعیده.
آخر اینکه، حس می‌کنم پیاله زندگیِ من لبریز شده. اما همچنان قرار نیست سفر کنم. زنجیر آرزوهای چنین و چنان که می‌دانم به پشیزی نمی‌ارزد، مرا در خودم اسیر کرده و نمی‌گذارد راهی که باید رفت، بروم.

مژده به کتاب‌خوان‌ها: کتابخوان فیدیبوک

برای کناب‌خوان‌ها خبر بسیار خوبی دارم، همیشه داشتن یک کتاب‌خوان آمازون به نام کیندل آرزوی من بوده.  صفحه نمایش این کتابخوان همانند تبلت و تلوزیون نیست و مانند کاغذ است و چشم را خسته نمی‌کند و زیر نور آفتاب هم می‌توان مطالعه کرد. قابلیت خوانش اکثر فایل‌های متنی مثل PDF را نیز دارد.
ولی متاسفانه کیندل آمازون از زبان و فونت فارسی پشتیبانی کامل نمی‌کند و برای خرید کتاب فقط به فروشگاه آمازون متصل است. این خبر برای فارسی زبان‌ها خوب نبود. 
نمی‌دانم شما نام فیدیبو به گوش‌تان خورده یا خیر؟ اهل کتاب‌ها و خوره‌های کتاب حتما می‌دانند که این فیدیبو سامانه خرید کتاب است و اپلکیشن مختص به خود را دارد. این خبر هم جدید نیست. 
و اما خبر خوب. فیدیبوک را به شما معرفی می‌کنم. محصولی مشابه کیندل با پشتیبانی کامل از زبان فارسی و قابلیت خرید کتاب از سایت فیدیبو.
این هم آدرس فروش فیدیبوک در دیجی‌کالا و همچنین ویدیوی معرفی. 

برای خواندن جزئیات محصول فیدیبوک اینجا کلیک کنید.
 
ویدیو معرفی محصول

صادق هدایت: بوف کور

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند؛ و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند ؛زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است؛ ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و به جای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می‌افزاید.

آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی، این انعکاس سایهٔ روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می‌کند کسی پی خواهد برد؟

من فقط بشرح یکی از این پیشامدها می‌پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن -تا زنده‌ام، از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم و ادراک بشر است- زندگی مرا زهرآلود خواهد کرد. زهرآلود نوشتم، ولی می‌خواستم بگویم داغ آنرا همیشه با خودم داشته و خواهم داشت.

من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم؛ نه، فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلاً خودم بتوانم باور بکنم - چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند. فقط می‌ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم. زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطهٔ هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای اینست که خودم را به سایه‌ام معرفی کنم - سایه‌ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می‌نویسم با اشتهای هر چه تمامتر می‌بلعد. برای اوست که می‌خواهم آزمایشی بکنم: ببینم شاید بتوانیم یکدیگر را بهتر بشناسیم. چون از زمانی که همهٔ روابط خودم را با دیگران بریده‌ام می‌خواهم خودم را بهتر بشناسم.

دلت پاک باشه!!!





دومین دیالوگ از ( Rebel in the Rye - 2017 )

می‌نویسی تا استعدادتو نمایش بدی یا چیزی رو که توی قلبته بیان کنی؟

دیالوگ ( Rebel in the Rye - 2017 )


( کتابی رو تصور کن که می‌خوای بخونیش؛ بعد بنویسش! )


این جمله دیالوگی‌ است از فیلم یاغی شورشی (دشت).  به نظرم راهنمایی عمیقیه برای شروع نویسندگی رمان. 

لینک دانلود فیلم

مثلا مهندس

در شرکتی که کار می‌کنم هفتادنفر مهندس نرم‌افزار و سخت افزار و IT داریم. هرموقع کوچکترین مشکلی که برای رایانه‌ای پیش میاد فقط بلدند سیستم عامل ویندوز را حذف و از نو نصب کنند. 
اکثرشان هم چنان قیافه‌ای می‌گیرند که بیا و ببین. جواب سلام از دهانشون به زور استخراج میشه، چه برسه به اینکه کار اداری ازشون بخواهیم. 
دو نفر از دوست‌هام یکی در پیام نور و دیگری در دانشگاه تهران آی‌تی می‌خونند و صراحتا اقرار می‌کنند که چیز به درد بخوری به دانشجویان یاد نمی‌دهند و کیفیت آموزش این رشته واقعا افتضاحه.

دیالوگ


بخششِ من بر خشمم غالب خواهد شد.


جمله بالا را در قسمت 16 فصل هشتم سریال The walking dead شنیدم که به دلم نشست. گرچه روند تکراری داستان داشت من رو ناامید می‌کرد. ولی بخاطر محتوا و شخصیت‌پردازی عالی دنبالش می‌کنم. مضحک‌ترین بخش آن زامبی‌ها هستند اما واکنش بازیگران چنان طبیعی است که مخاطب را موجاب می‌کنه که باورشان کنند.

کمال‌گرایی حقیقی

کمال‌گرایی حقیقی، به روی آوردن به سمت خداوند منجر می‌شود. 

نشانه‌هایی برای ایمان آوردن

گاهی خدا بنده‌اش را در موقعیت‌های دشواری با آدمهای دشوار قرار می‌دهد تا پیامش را این‌گونه بدهد: غیر از من، کاملا قابل اعتماد، خیرخواه‌تر و سزاوار عشق و دوست‌داشتنی نیست.
به قسمتی از اداره منتقل شدم که حال خوبی از دورویی‌ها و تضاد رفتارشان ندارم. و حالا که خوب می‌اندیشم به نتیجه پاراگراف بالا رسیدم.
خدایا پس با تمام وجود سعی می‌کنم خود را به تو تسلیم کنم که از هر ارزنده‌ای، ارزنده‌تری. و چه خرسند و خوشحالم که تمام قدرت عالم در دست توست، و از یادت آرامش می‌گیرم چرا که خالق جزء و کلی.
اعتقاد داشتم و دارم که برای یاری بنده‌هایت نشانه می‌فرستی و همیشه به دنبال نشانه‌هایی بودم که مرا در دل پرپیچ و خم زندگی همراهی کردی. مثل امروز که این طرز فکر را به من روا کردی. 
خدایا از تو بیشتر خواهان مدد هستم. همواره کمکم کن تا غیر از تو، به کسی و چیز دیگر امیدوار نباشم. 

دوستان شاید مرگ در نظرتان ترسناک و غم‌انگیز باشد. اما به نظرم از این زندگی مادی ترسناک‌تر و غم‌انگیزتر وجود ندارد. چرا که پس از مرگ تنها کسی که در مقابل‌تان است، خداوند است. خداوندی که تضاد، دورویی و صفتها و رفتارهای بدی که انسانها می‌توانند داشته باشند، ندارد. کسی در مقابل شماست که غیر از خوبی‌و سعادتمندی‌تان نمی خواهد. به او و قدرت بی‌نهایتش اعتماد کنیم.
اگر دقت کنیم همواره نشانه‌هایی از طرف اوست که کمک و راهنمای ماست از برای ایمان آوردن. 

پست موقت (مهم)




بار گردو




تمام دلگرمی انسان

به نظرم آدمی بالاخره یک روزی و در لحظه‌ای متوجه مطلبی بسیار مهم و غایی خواهد شد. 
فقط خداوند است که می‌توان با تمام وجود عاشق‌اش بود. او هست که نه زاده شده و نه می‌میرد و تماما حمایت‌گر مخلوقش است. به خصوص وقتی بنده‌اش به او نزدیک شود، موهبت و نعمت‌هایش را متوجه‌اش خواهد ساخت.
امیدوارم به زودی نور ایمان الهی شامل‌ام شده و وجودم را روشن کند. به یقین می‌دانم که بی‌نیازی و سبک‌بالی یعنی همین. 

؟

سلام به شب، سلام به تاریکی که از روزهای آفتابی روشن‌تر است.

پایان به سبک هالیوود

اگر داعشی‌های واقعی مثل داعشی‌های سریال پایتخت بودند، هیچ‌گاه شناخته نمی‌شدند و همان ابتدا نابود می‌شدند. در این سریال داعشی‌ها مثل احمق‌هایی رفتار کردند که از عهده چند نفر شهروند عادی و غیرنظامی برنیامدند. 
نقی، ارسطو، بهتاش و رحمت به ترتیب، یک‌دفعه تبدیل به قهرمانان هالیوودی یکه‌بزن شدند که هیچ گلوله‌ای به آنها اصابت نمی‌کرد. داعشی‌ها نیز بسیار بی‌خطر و غیرهوشمند عمل می‌کردند و به راحتی آسیب پذیر بودند.
اینکه از لفظ "هالیوودی" استفاده کردم، بی‌انصافی در حق هالیوود است. چرا که سناریو قهرمان‌های آنها تا حدی پخته شده که حداقل حین تماشا باورپذیر باشد.
بی‌خیال، سخت نگیرید؛ خلاصه پایتخت پنج است دیگر. حتما کاراکترهای داستان را صحیح و سالم برای ساخت فصل ششم لازم دارند. مهم تمام کردن فصل پنجم سریال بود که باید می‌شد و عوامل نفس راحتی کشیدند. به هیچ‌وجه نیز شعور مخاطب اهمیتی ندارد.
حداقل می‌بایست روال منطقی را در داستان برای نجات کاراکترها پرداخت می‌کردند و یا درگیری با داعش را با محور و تم اصلی سریال که طنز است، می‌آمیختند.

به وقت پشیمانی!

در ابتدا و وسط پخش هر فیلم و سریالی، تبلیغِ به وقت شام است که عاجزانه از مردم تقاضا می‌کند " تو رو خدا بلیط این فیلم را بخرید ".
بنده قصد داشتم به تماشای این فیلم بروم. اما وقتی دیدم قبل از سریال دو بار پشت سرهم و همینطور وسط پخش برنامه، به دفعات فروان تبلیغ می‌شود؛ نسبت به دیدن آن دچار تردید شدم. 
بسیار واضح است که این فیلم پشتوانه سیاسی دارد و صدا و سیما هم دولتی‌ست و تکرر تبلیغ یک فیلم سینمایی نیز غیرعادی است. 
بنده برای دیدن سریال پایتخت باید چهار بار تبلیغ آن فیلم را تحمل کنم و همین سبب شده از سینما رفتن به قصد دیدن به وقت شام پشیمان شوم. 
شما را بخدا دیگر شورّش را در نیاورید.

پیشنهاد کتاب

تا هفته پیش مشغول مطالعه کتاب (نیروی حال) بودم. و از دیروز کتاب (تمرین نیروی حال) را شروع کردم. متوجه شدم که چقدر از زندگی در اکنون غافل بودم. و ذهن فریب‌های متعددی برای گرفتن زمان حال به کار می‌گیرد. در این دو کتاب با شیوه‌های فریب ذهن برای کشاندن حواس آدمی به گذشته و آینده، آشنا می‌شوید و همچنین می‌آموزد در زمان اکنون مشکلی و غمی وجود ندارد، اگر شاهد ذهن خود باشید و نه مطیع آن.
این دو کتاب را از دست ندهید. به خصوص تمرین نیروی حال. هردوی این کتاب علاوه بر نسخه چاپی، نسخه صوتی نیز دارد. اولی با صدای مسیحا برزگر و دومی با صدای نیما رئیسی. 
اگر حوصله خواندن صفحات طولانی اولین کتاب را ندارید، کتاب تمرین نیروی حال را پیشنهاد می‌دهم که نسخه صوتی آن بی‌نظیر است.

پیله (تولدی دیگر)

تجربه‌های مختلف در تمام سطوح زندگی که همه‌ی مردم با آن مواجه‌اند، ابعاد مختلفی از شخصیت آدمی را رو می‌کند و همچنین باعث شکل گرفتن آن می‌شود. حال اگر روند شکل گرفتن دقیقا به کدام سمت می‌رود و در نهایت چه می‌شود؛ بماند. یا اگر این منحنی این تکامل رو به منفی یا مثبت باشد؛ باز موضوع بحثم نیست.

اکثر ما درس می‌خوانیم، کار می‌کنیم و ازدواج و و و غیره. این‌ تجربه‌ها اگر چه در میان آدم‌های مختلف، چندان مثل هم نباشند، اما تفاوت فاحشی با دیگری ندارد. چون به دلیل‌های مشابهی مثل غریزه، سنت و... این موارد را در دستور کار مسیر خود قرار می‌دهیم.

و اما تجربه‌های شگرف و متفاوت. اینکه در موقعیت‌های استثنایی قرار بگیریم که باعث به چالش کشیدن فکر و اعتقادات دیکته شده‌مان شود.
تا باعث شود زاویه‌ای عمیق را در خود کشف کنیم و یا عمقی جدید از تفکر را در وجودمان حفر کنیم. تا جایی که باعث شود روال رباط‌مانند فعلی زندگی‌مان را تا آنجا که می‌شود کمرنگ کنیم و چنان در شخصیت عمیق‌ خود قرار بگیریم تا شجاعت پیدا کردن راه تحول را پیدا کنیم. و اگر چنین نکنیم و ترس از تغییر بر ما چیره شود، پیله جدید خواهد پوسید و همانی که قبلن بودیم؛ باقی خواهیم ماند.

به گمانم عشق؛ یعنی عشقی واقعی چه متمرکز به انسان باشد و یا به خدا؛ وجهی جدید از ما می‌سازد و یا رو می‌کند. البته به شرط آنکه خود را نبازیم. اگر عشق‌تان واقعی بود و از آن شخص دور افتادید، بعد از گذشت مدتی سعی کنید حس‌تان را تحلیل کنید.
با زخمی که بر وجود و قلب خود حس می‌کنید، روبرو شوید. خواهید دید آینه‌ای هست که تولد جدیدتان را به شما نوید می‌دهد. اکنون شما حسی متفاوت را تجربه ‌کرده‌اید که اکثر آدم‌ها شانس تجربه‌اش را ندارند. زیرا اکثر عشق‌ها بر اثر هوس، نیاز و فریب ذهن به وجود آمده‌ است. تشخیص واقعی بودنش دقیقا با خودتان است. چون اگر واقعی نبود هرگز با این آینه مواجه نخواهید شد. از این پس همراه با غمی که در شما نقش بسته، لبخند خواهید زد. شما تجربه‌ای با حسی عمیق را در خود به چالش کشیده‌اید.... مابقی نوشتن این پاراگراف را با خودتان است....

از عشق که بگذریم؛ تجربه‌های بسیار خاص و متفاوتی می‌تواند وجود داشته باشد. با خودمان است که چطور خودمان را به چالش بکشیم و جسارت متفاوت زندگی کردن را در گفتنِ آرزوی محال، محو نکنیم.
حرف در این باره چنان بسیار است که نمی‌دانم این پست را چگونه ادامه دهم و چگونه به پایان برسانم. شک دارم که نوشتن‌ در رابطه با این موضوع، پایان داشته باشد...

سن تحول!

معمولا آدمی از یک سنی به بعد می‌خواهد دست به کارهای جدیدی بزند. برای مثال : بدجور به سرم زده که یک‌جوری تئاتر کار کنم. بشم یک هنرپیشه. ولی آیا شغل وقت‌گیر کارمندی و دغدغه‌های مالی اجازه این کار را می‌دهد یا نه؟
دلم می‌خواهد وارد دنیای بازیگری بشوم و نواختن موسیقی یادبگیرم. زبان انگلیسی و فرانسه آموزش ببینم و بتوانم صحبت کنم. و تمام این‌ها به زمان نیاز دارد و توان مالی آن نیز که جای خود دارد.
به آنهایی که اکنون سن‌شان در مقطعی‌ است که در حال تحصیل هستند قدر اوقات و موقعیت سنی خود را بدانند. خطابم به آنهایی است که مسئولیت خرج و دیگر مسئولیت‌های زندگی بردوش‌شان نیست و کاری جز درس‌ خواندن و تفریح و اوقات فراغت ندارند.
اگر هم در زمان تحصیل اوغات فراغت کمی دارید، تابستان و تعطیلات میان ترم فرصت مناسبی‌ است که آن طور می‌خواهید زندگی کنید و از اکنون برای آینده، اندوخته‌های دانش و آموزش لازم داشته باشید. پس از همین الان سعی کنید استعداد و علایق خود را مرور کنید؛ چرا که در آینده ممکن است حسرت زمان اکنون خود را بخورید.
من که هرجور فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌شود وقتی برای علایق خود بگذارم. یا شاید هم دارم تنبلی خودم را توجیه می‌کنم. ولی خدا کند که واقعا بهانه‌تراشی باشد. مثلا می‌توانم در اندک زمان پس از محل کار به نوشتن ادامه داستانم بپردازم. و باز خود را توجیه می‌کنم که قدرت تخیلم خوب کار می‌کند و یا بعد از اداره ذهنم چنان خسته است که چیزی برای نوشتن به فکرم خطور نمی‌کند.
و البته این واقعیت را اضافه کنم پدر و مادرهای نسل اکنون با والدین نسل پیشین بسیار تفاوت دارند. در زمان ما پدرو مادرمان به استعدادیابی و پرورش ذهن علمی یا هنری فرزند خود اهمیت نمی‌دادند و از طرفی امکانات آموزشی همانند اکنون نبود.
و شاید باز هم دارم خود را....!

رسم و رسوم به سبک نابودی!

تا ساعاتی دیگرمراسم نابودی طبیعت نیز به اتمام می‌رسد، مثل دو هفته قبل (چهارشنبه سوری) که مراسم صدمه زدن به شهروندان، خودمان و در نهایت آدم‌کشی به پایان رسید!

پیش گفتار تمرین نیروی حال (فقط گوش کنید)

این فایل صوتی فقط و فقط ده دقیقه وقت شما را می‌گیرد. 

 
 

دریافت

بیداری!

آزادی هنگام آغاز می‌شود که درک کنید شما " فکر کننده" نیستید. همین که تماشاگر فکرکننده شوید سطح بالاتری از آگاهی فعال می‌گردد. آنگاه به تدریج متوجه می‌شوید که در ورای فکر گستره‌ی عظیمی از شعور وجود دارد که فکر فقط بخش کوچکی از آن است. متوجه می‌شوید که تمامی چیزهای به راستی مهم مانند زیبایی عشق خلاقیت شادی و آرامش درونی از ورای ذهن بر می خیزند. به این ترتیب آهسته آهسته بیدار می شوید.
( اکهارت تول )
از کتاب نیروی حال

این فیلم را نبینید!

با دیدن تبلیغ پررنگ و لعاب فیلم مصادره در تلوزیون به دیدن آن رفتم. با اینکه یکی از همکاران به من گفته بود که ارزش دیدن ندارد.
حالا بنده هم به شما که اهل سینما و فیلم هستید و احتمالا قصد دیدن آن را دارید، سفارش می‌کنم که وقت و پول‌تان را هدر ندهید. یک فیلم با داستانی بی‌مایه و بی‌محتواست. فقط گفتم که از رفتن پشیمان نشوید. دیگر خود دانید.

زامبی‌‌های شاد

چندی پیش، دوستی در تلگرام ویدئویی ارسال کرده بود و در زیر آن چنین نوشته بود " هرکسی این ویدئو را ببیند و نخندد زامبی است" 
نمی‌دانم چقدر با این واژه و مفهوم‌اش آشنا هستید، ولی اگر عده‌ای از ما زامبی باشیم، گونه‌ی پیشرفته‌ای از زامبی‌ها هستیم، یعنی زامبی‌های شاد!

دروغ مهران مدیری و اول مارکت

آقای مهران مدیری، چرا در همان ابتدای فصل سوم، از چگونگی و جزئیات دقیقِ قرعه‌کشی اول‌مارکت، مردم را  مطلع نمی‌کنید؟ 
گفتید که با ارسال عدد ۱ به ۳۰۸۰ روزانه چهارصد تومان کم می‌شود. حالا چرا بعد از مدتی، تازه می‌فرمایید در صورتی به قرعه‌کشی وارد می‌شویم که مبلغ به ده‌هزار تومان رسیده باشد؟ 
قرار بود قرعه‌کشی در ۲۹ اسفند انجام شود که آن را به ۱۳ فروردین موکول کردید. و بعد اینکه در کلام‌تون منت گذاشتید و گفتید که دیگر تمدید نخواهد شد! و فرصتی است برای آنهایی که شرکت نکردند. ولی این فرصت برای مردم نیست و تنها فرصتی است برای پول به جیب زدن و این دیگر منت ندارد که لطفی کرده باشید! 
و حالا به موضوعی مهم‌تر در همین زمینه فرصت دوباره و منت گذاشتن آقای مدیری وجود دارد:
آقای مهران مدیری شما با شرکت اول مارکت، مردم را چه فرض کردید؟ مگر نگفتید که تا سقف مبلغ، به ده هزار تومان نرسد در قرعه‌کشی شرکت داده نمی‌شویم؟ چنان مست در پول درآوردن هستید که هوش و حواسی برای‌تان باقی نمانده و یا واقعا مردم را...). 
آیا روزی ۴۰۰ تومان در سیزده روز، به سقفِ ورود به قرعه‌کشی خواهد رسید:  
۵۲۰۰ = ۴۰۰×۱۳

راست می‌گویند که دروغگو کم حافظه است. وقتی رئیس جمهور تمام حرف‌ها و قول‌های خود را انکار می‌کند و مدام دروغ می‌گوید، از دیگران چه توقعی است؟

مصوبات و تصمیمات مهم

واقعا دستِ‌شون درد نکنه. منظورم عوامل دست‌اندرکارِ تصمیم‌گیرنده مملکته، جهت تغییر دادن نام ایستگاه‌های مترو، کوچه‌ها، خیابانها و از همه مهمتر اتوبانهاست. به هرحال باعث تنوع و سرگرمی برای مردم هستند. باور کنید بخاطر خرج‌تراشی نیست و هیچ ارتباطی به جیب بعضی نداره. و البته اعضای کمیسیون نامگذاری باید کمی از بیکاری دربیاند. از همه مهمتر اگر مغز رو ورزش ندهند که دچار آلزایمر میشن طفلکها. اصلا مملکت بخاطر انجام همین کارهای اساسی هست که یکی از پیشرفته‌ترین‌هاست.

کشف باگ

خیلی خوب است وقتی راجع به هر موضوعی نظر می‌دهیم بدون فکر نباشد. خصوصا که آن موضوع نیاز به تحقیق داشته باشد. 
به قول رامبد جوان که در دورهمی‌، مهمان مهران‌مدیری بود، حرفی بسیار جالب در نگاه مردم نسبت به بین دو برنامه خندوانه و دورهمی گفت. اینکه اکثر آدم‌ها در قیاس دوچیز، آن را دوقطبی می‌کنند. مثل استقلال و پرسپولیس و...،  عادت داریم مدام دو چیز را مقابل هم قرار بدیم و بگیم این از اون بهتره. چون فکر و تحلیل کردن سخته و به همین حرف‌ها بسنده می‌کنند.  
بعد از شنیدن این گفتگو در خودم عمیق شدم و دیدم در موارد مختلف، این اشتباه را مرتکب شدم.

کدام پشیمانی؟

آیا پشیمانی از اشتباه و گناه بخاطر ترس از عذاب آخرت مورد نظر است؛‌ یا به علت فهم و ادراک؟

مجهول

در برخی از دوران زندگی، تجربه های شگرفی داشتم که چیزی جز طعم و خاطره‌ی محو، از آن چیزی نمانده است. این طعم خاطره به طوری مات و کمرنگ شده که گویی یک افسانه بوده است. 
انگار نه انگار که واقعی بوده و واقعا رخ داده بود. 

به ظاهر خداپرستی در باطن بت‌پرستی

هزار سال یا هزاران سال از دوران بت پرستی میگذرد. به ظاهر بسیاری از آدمها فهمیدهاند که خداوند تنها خدای یکتا و سزاوار پرستش است. اما با اینحال وسوسه به دست آوردن پول بیشتر و زیورآلات دنیوی باعث میشود چاپلوسی انسان دیگری را بکنند که دارای سمت و قدرت در اداره و دیگر است.

نقد من بر دیگران نیست. بلکه بر خودم است. اگر میخواهید شرحاش را بدانید از اینجا شروع میکنم: به تازگی مرا به بخشی دیگر از اداره منتقل کردهاند که دیگر خبر از انجام کار یکنواخت و حجیم قبل خبری نیست. از جایی منتقل شدهام که بالادست زیاد داشتهام و در آنجا به نوعی رفتارهای آنان با کارمندهایی مثل من، شبیه برخورد ارباب رعیتی بوده است. حال در جایی هستم که این بالادستها به نصف رسیدهاند و گرچه وظیفهی جدیدم مسئولیت بیشتری دارد اما تنوع بیشتری دارد و از زیر بار آن رفتارهای حقیرانه آن نصف و نیمه رئیسان رهایی یافتهام. در اینجا با رئیس و معاون اصلی بخش سر و کار دارم و با اینکه پستی ندادهاند و همان کارمند معمولی هستم، فرصتی است برای خود نشان دادن و کسب رتبه و پاداش بیش و بیشتر. در آخر وقت اداری اکثر کارمندان رفته بودند و من مانده بودم و همکارم. رئیس یک کار فوری داشت پیش من و همکارم آمد و کاری فوری و حساس را از ما طلب کرد. اکثر کار را همکارم چون از قدیمی آنجا بود انجام داد و نتیجه کار را چاپ گرفت و به من داد و با عجله اداره را به سمت منزل ترک کرد. من نیز متن چاپ شده را به رئیس دادم و با حالتی به ایشان دادم که گویی خودم را انجام دادهام. دقیقا قصد شیرین کردن و جلب توجه او را داشتم برای بهتر جلوه کردن و در نتیجه کسب پاداش بیشتر در فیش حقوقی. و یک کلام از زبانم درنیامد بگویم که بیشتر زحمت این کار را همکارم کشیده است.

خدایا با اینکه میدانم تمام قدرت تویی باز هم از تو غافل شدم. با توجه به اینکه نمایشی از قدرت تو را در زندگیام به نحو احسنت چشیدهام باز اسیر نفس خود شدم. من نفسام را ترجیح دادم و این گناهی بسیار بزرگ است. من به ظاهر بتپرست نیستم اما بخاطر حرص و آز نسبت به مال دنیا، آدمی را میپرستم که در سمت رئیس اداره است که از برای این جلب رضایت رئیس بخاطر پول پرستی است. اگر به خودم واگذار شوم هر لحظه بت دیگر و دیگری را میپرستم که به نفسام منتهی میشود. یعنی نفس پرستی، نوعی دیگر بت‌پرستی است.

خداوندا کمکم کن. کمکم کن که یقینام نسبت به خودت را در عملام جاری کنی. هیچچیزی بزرگتر از تو وجود ندارد که جای تو را پر کند و ذهن و دل و تمام وجودم را وابسته و مدهوش خود کند؛ جز تو.

هر لحظهام را از یاد و ایمان خودت سرشار کن. آمین.

روشنفکری زیر سایه تاریک

حتما راجع به رسوایی‌های جنسی بازیگران هالیوود خبرهایی شنیده‌اید؟ که همچنان ادامه دارد و تاثیر آن به اسکار نیز کشیده شده و چنان تاثیری داشته که یک فیلم را ( All the Money in the World ) از ابتدا فیلمبرداری کرده‌اند تا لطمه‌ای به فروش آن وارد نشود. زیرا نقش اول مرد فیلم، جزو همان لیست متجاوزین جنسی است.
قابل توجه افرادی که تیریپ روشنفکری به خود می‌گیرند و چنان از جامعه اروپا و آمریکا سخن می‌گویند که در آنجا این مسائل حل شده، طوری که گویی نیمی از عمر خود را در آنجا زندگی کرده‌اند.
خیر دوست گرامی، جریان اخیر و همچنان ادامه‌دارِ رسوایی‌ها این به ظاهر روشنفکری را به تاریکی می‌برد. هر نیاز دنیوی و مادی که از کنترل شعور و انسانیت خارج شود، تبدیل می‌شود به آب دریای شور که هرچقدر بنوشیم، بیشتر تشنه‌تر می‌شویم. حالا فرق نمی‌کند که در کجا و شهروند کدام کشور باشیم. 

تفاوت در تغییر بعد از تغییر

وقتی می‌فهمی یه نفر وجود داره که تو رو به دنیا متصل می‌کنه، تبدیل میشی به یه آدم متفاوت. یه آدم بهتر و بهتر. اگر قبلا بی‌انگیزه بودی به یه آدم باانگیزه مبدل میشی. در کوچکترین جزئیات رفتار و عمل‌هات شاهد تغییرات گسترده‌ای میشی. حتی جنس صدا تفاوت می‌کنه. و دایره‌ی جدید و متفاوتی در بکار بردن کلمه‌ها در گفتگوهات استفاده می‌کنی که نمی‌دونی چطور به ذهنت وارد شدند. خلاصه انگار از نو متولد شده باشی.
فقط یه سوال...
وقتی اون آدم ازت گرفته بشه، اون موقع چی میشی؟

مثل اصحاب کهف

حسی دارم شبیه به اصحاب کهف. دلم می خواهد در گوشه‌ای تنها بنشینم و از خدا بخواهم عاقبتی شبیه به آنها داشته باشم. از این زندگی و مال پرستی خسته شدم. 

بیزار از خود

هیچ‌چیزی بدتر از این نیست که فردی، مقصود و هدف خود را در زندگی متوجه شده باشد ولی برای چگونگی در مسیر قرار گرفتن هدفش تلاش نکند. و از همه بدتر اینکه تقریبا و یا کاملا بداند که چطور در مسیرش قرار گیرد ولی باز کاری نکند. 
من به طور شهودی می‌دانم که برای چه متولد شده‌ام و به روشنی فهمیده‌ام، زیرا روند زندگی این امر را بارها به من ثابت کرده است. و حتی در دوره‌ای از زندگی‌ام، شانس آن را داشتم در حیطه‌ای قرار بگیرم که درکی متفاوت از وجود را داشته باشم و همان موجب شد هدفم را در زندگی‌ بیابم.

روشن‌شدگی چیست؟

روشن‌شدگی آن است که همه زندگی را معبد و دین ببینی. روشن شدگی آن است که خدا را در آیینه سیمای همگان مشاهده کنی. حتی اگر بعضی از آیینه‌ها کدر باشند. آیینه کدر را می‌توان صیقلی کرد. آدمهای خواب‌رفته را می‌توان بیدار کرد. کافی است به صورتشان اندکی آب بپاشی!   
( اُشو )


و البته بنده حقیر جمله‌ای را به این توصیف اضافه می‌کنم:
بخشی از تاثیرات روشن‌شدگی آن است که هیچ نوع رفتار و عمل دیگران تو را نیازارد و ناراحت نشوی تا باعث شود مقابله کنی و آن را به دل بگیری. روشن‌شدگی یعنی چنان به خداوند نزدیک شده‌ای که از خود بی‌خود شده‌ای و خودی وجود ندارد که در آن حرص، نفاق، حسد، طمع و دنیاخواهی و انتقام‌جویی و... در آن جای بگیرد.

رئیسان عالم

عارفی گفت:

رفتم در گلخنی تا دلم بگشاید، که گریز گاه بعضی اولیا بوده است. دیدم رئیس گلخن را شاگردی بود. میان بسته بود، کار می کرد و اوش می گفت که این بکن و آن بکن. او چست کار می کرد. گلخن تاب را خوش آمد از چستی او در فرمان برداری. گفت: آری همچنین چست باش . اگر تو پیوسته چالاک باشی و ادب نگاه داری، مقام خود به تو دهم و تو را به جای خود بنشانم.

 مرا خنده گرفت و عقدۀ من بگشاد. دیدم رئیسان این عالم را همه بدین صفتند با چاکران خود.


#فیه ما فیه _ مولانا



🍃

گلخن: آتش‌خانۀ حمام، جایی که با چوب و سرگین، آتش حمام را برپا میکردند.

چست: تند و سریع.

گلخن تاب: کارگر گلخن.

تنها خواسته‌ی این روزها

شاید گفتنش سطحی به نظر بیاید. فقط دلم می‌خواهد یک روز برفی را در کافی‌شاپ، کنار پنجره بنشینم و نوشیدنی سفارش بدهم و منتظر قرار و ملاقات کسی باشم. و غیر از این هیچ دغدغه‌ی دیگری نداشته باشم.
فعلا تنها خواسته‌ام از زندگی همین است.

ازدواج یعنی...

ازدواج یعنی کسی رو به زندگی خودت وارد و نزدیک کنی که مثل دیگران تو را نمی‌فهمد و مثل دیگران از تو دور است.

باورهایی که مُد می‌شود!

در دوره‌های مختلف زمان، معمولا یک چیزی مُد می‌شود. منظورم فقط در نوع پوشاک و رنگ و غیره نیست، بلکه در نوع تفکر مردم است. مثلا طرز فکرها در مورد اینکه خداوند وجود ندارد یا بهشت و جهنمی نیست و بعد از مرگ چیزی وجود ندارد و بالاخره اینکه عده‌ی زیادی به مساله‌ی تناسخ باور دارند.
و البته در نظر حقیر جدیدترین چیزی که مد شده، بیشعوریست.  یعنی باورها و اعتقادات عجیبی‌ست که مد می‌شود.
یکی از همکاران بنده که دکتر هستند، راجع به موضوع تناسخ صحبت کردیم و بنده چند دلیل آوردم که موضوع تناسخ را رد می‌کند. و ایشان فرمودند: یعنی چطور چیزی رو قبول نمی کنی که دانشمندان در مورد آن تحقیق کرده‌اند؟ 
گفتم: دانشمندان فقط می‌توانند در مورد چیزی تحقیق کنند که قابل دیدن و لمس کردن باشد. به طور مثال تکه از سنگ و یا ماده‌ای را تجزیه کنند و یا زیر میکروسکوپ بگیرند و بگویند این ماده فلان است و فلان خاصیت را دارد و غیره.

پرواز در بهشت

مطمئن باشید تمام لذت‌ها و رنج‌ها و شادی‌ها و هرچه آرزو و رسیدن به آن و لحظات خواستن رسیدن به آن تمام خواهد شد و خود می‌مانید و ذات الهی‌‌تان.
فقط یک لحظه بیاندیش تمام آنچه که در دنیا‌خواهی خلاصه می‌شود به بن‌بست می‌رسد و تنها چیز ارزشمند همان چیزیست که نادیده‌اش گرفتید.
بیا کمی با ذات الهی‌مان خلوت کنیم و اندک پروازی در بهشت داشته باشیم.


 

دریافت
 
* لطفا این موسیقی را با یک پخش کننده با کیفیت گوش بدهید.
 

فقط یک سوال؟

از آن شبها و آن نورها گرچه خیلی سال می‌گذره، ولی هنوز یادم هست. خیلی واضح. روزها را هم یادم هست. اما در شب حال ویژه‌ای داشتم. یک حس خاص که در آن لحظه متوجه‌اش نبودم. گنگ و گیج بودم همراه با یک آرامش و یک علامت سوال.

علامت سوالی که هیچ جمله‌‌ای پشتش نبود. شب‌هایی که در فضای باز و دیدباز به دور داشتم همین حالت در من بیشتر تقویت می‌شد. آرامش و مبهوتی و و و؛ و یک پرسش.

در مجموع، همه‌ی این‌ها باعث می‌شد از من شخصی ساکت و کم‌حرف بسازد. به صورت ناخودآگاه و بی‌آنکه دقیقا بدانم، در پی طرح سوالی بودم که نمی‌دانستم دنبال آن هستم. حداقل می‌دانستم مامور یافتن چیزی پنهان و عظیم هستم.

این حس رمزآلود عاقبت مسیری را نشانم داد که نه تنها به آن پرسش آگاه شدم، بلکه پاسخش را تا حد زیادی دریافته‌ام. و حال تنها کاری که باید بکنم، قرار گرفتن در مسیر است. مسیری که قطعا پاسخ این زندگی است.

شاید بپرسید که منظور من از این پست چه بوده؟ ولی نمی‌توانم پاسخ روشنی بدهم. که خود هنوز به آن روشنی نرسیده‌ام. فقط می‌توانم بگویم یک سوال را همیشه از خود بپرسید. فقط یک سوال. یک پرسش ساده از خود در هر جای زندگی که قرار دارید و قرار خواهید گرفت.

چه در هنگام یاس و ناامیدی، چه در انتقام‌جویی و کینه، چه در خوشی، چه در قدرت، چه در حسد و بخل، چه در جهل، چه در رویا.

در هرکاری و هر چیزی و هر خواسته‌ای فقط از خود بپرسید (که چه؟ ) و یا ( آخرش که چی؟)

گله‌مندی

من دلخورم. 

من از آدمها دلخورم که هم از تنهایی گله می‌کنند و هم خود تنها علت تنهایی هستند. 

ما انسانها چقدر تنها هستیم در کنار یکدیگر...

اصالت به شرط چاقو

آدم خیلی فهمیده‌اییه.
فرد بسیار محترمیه. واقعا نجیبه.
خیلی می‌فهمه.
در خانواده اصالتمندی بزرگ شده و پدر و مادرش, یکی پزشکه و دیگری استاد دانشگاه.
واقعا با اصالت هستند.
و و و...

تعجبی ندارد که گوش شما نیز با چنین مکالماتی غریبه نیست. بنده که بارها شاهد این نوع گفتگوها بوده‌ام. یعنی شنیدم که میگم.
طوری از چنین افرادی تعریف می‌کنند که گویی قبل از تولد برای به دنیا آمدن در خانواده‌‌ایی با اصالت بسیار تلاش و پشتکار داشته‌اند تا امتیاز لازم را در بهترین کالج زندگی کسب کنند. و یا قبل از تولد به تک‌تک خانوادها سرک می‌کشند و بنابر میزان آگاهی، شعور و درک و فهم خود، واادین بهتری را انتخاب می‌کند و هر که بتواند خانواده‌ی با اصالتی را تشخیص دهد، قطعا شعور و شخصیت والایی دارد...!

بماند- موضوع این پست حرف‌ بسیار برای گفتن دارد که آن را به مخاطبین واگذار می‌کنم. 

ما خوبیم

""ما خوبیم. ما خیلی خوبیم...، فقط ما خوبیم!""
این‌ها جمله‌هایی هستند که به عناوین مختلف در بطن مجموع برنامه‌های صدا و سیما، هرروزه در این سی‌ونه سال پخش شده و می‌شود.

حسنک چه شد؟

حاکمی به مردمش گفت: صادقانه مشکلات را بگویید.
حسنک بلند شد و گفت: گندم و شیر که گفتی چه شد؟ مسکن چه شد؟ کار چه شد؟
حاکم گفت: ممنونم که مرا آگاه کردی، همه چیز درست می شود...
یک سال گذشت و دوباره حاکم گفت: صادقانه مشکلاتتان را بگویید. کسی چیزی نگفت؛ کسی نگفت گندم و شیر چه شد؛ کار و مسکن چه شد!
از میان جمع یک نفر زیر لب گفت: حسنک چه شد ...؟

قاصدک (قسمت دوم)

صدای ممتدِ بیدارباشِ ساعتِ دیجیتالی خواب را مثل خالی کردن آب از ظرف، از من تخلیه می‌کند. سرم را برمی‌گردانم به پنجره‌ای که کنار تختم است نگاهی می‌اندازم. از پشت شیشه‌های طرح‌دار و مات پنجره، آسمان به رنگ فلز است.

صدای هوی‌هوی آمبولانسی را می‌شنوم که دارد می‌گوید نزدیک می‌شود، روی تخت، روی دو زانوهایم می‌ایستم و پنجره را باز می‌کنم.  سرمای زمستان صورتم را می‌خراشد. صدا به وعده‌اش عمل می‌کند از راه می‌رسد و با خودش نور گردانی را می‌آورد و با سرعت از جلوی چشمانم رد می‌شود و سپس فلاش نوری را در چشمانم ثبت می‌کند. ذهنم مشغول وقایع...؛ نه حتما خوابی که دیده‌ام. و نه...! و هزاران احتمال دیگر را در ذهنم بررسی می‌کنم. ولی خاطرات هم مبهمند و همینطور چنان واضح که نمی‌توانم بین این دو، یکی را بپذیرم و قانع شوم. ساعت رومیزی مجدد شروع می‌کند به بیدار کردنم، این‌بار مرا از افکارم بیرون می‌کشاند و بیدار می‌کند. دستم را به دکمه‌ی قطع زنگ ساعت می‌رسانم و حین پس کشیدن دستم، چیزی مثل قاصدک! یعنی خودِ خود قاصدک خودش را نمایان می‌کند.

بی‌اعتنا به سمت حمام رفتم و در اولین برخورد آب به صورتم، مرا از مرحله‌ی بعدی خواب بیدار کرد. یکی به یکی موقعیت را از لحاظ مکان و زمان بررسی کردم. اینجا در آپارتمان! در فصل زمستان! قاصدک؟!!

از کودکی همیشه به قاصدک خوش‌بین و علاقمند بودم. در نظرم مثل یک دوست و همراه و حاوی خبرهای عالی ومثبت بود. خودم را شسته و نشسته؛ حوله را برتن کردم. لیوانی برداشتم و قاصدک را که همچنان روی میز‌نشسته بود، داخلش قرار دادم.


پی‌نوشت:

- هنوز نامی کلی برای داستان انتخاب نکردم. به احتمال زیاد قصد دارم برای نوشتن قسمت سوم داستان، سه روزی را برای انتشار آن به وقفه بیاندازم.

- و اینکه ممکن است پس از انتشار هر قسمت، داستان را به لحاظ انشایی و  غیره ویرایش کنم. زیرا پس از نوشتن به سرعت آن را در وب قرار می‌دهم. که این نکات ویرایشی چندبار در قسمت اول داستان انجام شده است.

به سمت نور (داستان- قسمت اول)

تقریبا هیچ‌چیزی یادم نمی‌آید جز ضربه‌ شدیدی که به سرم وارد شد. چنان شدت ضربه تمام وجودم را مشغول خودش کرد که از دیگر وقایع غافل شدم. و حالا چیزی جز تاریکی و صدای حرف زدن یک نفر که به گمانم صدای ذهن خودم باشد، چیز دیگری در اطرافم حس نمی‌کنم.

تاریک است ولی چنان در این فضای سیاه حرکت می‌کنم که گویی سالیان سال وضعم چنین بوده و به این شرایط عادتی پیشینه داشته‌ام. راه رفتن در اینجا با ایستادن هیچ‌ تفاوتی ندارد. چشمانم را بستم و باز فرقی با وضع پیش نکرد و فقط تاریکیست که اطرافم را احاطه کرده است. چشمانم را باز کردم. چون باز تاریک بود سعی کردم بیشتر باز کنم و بیشتر ببینم. به دور خود چرخی زدم و امید داشتم حرکتی را در اطرافم حس کنم و کسی و چیزی را ببینم. و یا نوری که مرا به سمت خود بکشاند.

در این تاریکی چه چیزی مهمتر از نور است؟ حتی اگر در دوردستی واقع شده باشد. چنان غرق این سیاهی بودم که روشنی را فراموش کرده بودم. چشمانم را بستم و با دو دستم خستگی‌اش را درآوردم. باز کردم. به اطراف چرخیدم. به یک آن، ازحرکت  متوقف شدم. لحظه‌ای نوری خفیف به اندازه یک نقطه از مقابل چشمانم رد شده باشد به من شوک داد. به آرامی و با احتیاط، معکوس جنبیدم.

نور را دیدم. به سمت و سویش راه افتادم. حالا دیگر اثر راه رفتن را در هیکل خود احساس می‌کردم. ضربان قلبم را واضح می‌شنیدم. صدایی در اطراف و یا در سرم می‌گفت: برو برو، ادامه بده...

 

پایان قسمت اول و این داستان ادامه دارد.

 

پی‌نوشت: هر قسمت از این داستان نامی مجزا دارد و در نهایت نامِ کلی آن را انتخاب خواهم کرد. و در انتشار هر قسمت سعی می‌کنم داستان کوتاه باشد تا باعث خستگی مخاطب نگردد.

خلق اطفالند جز مست خدا
نیست بالغ جز رهیده از هوا
( مولوی )

********************

نیک نگر تا گمان نکنی که فقر همه آنست که در دنیا بی مال و بی کام باشی، فقر سخت که به کفر نزدیک است فقر دل است که بزرگی شرع را از دل ببرند و بجای علم و حکمت و اخلاق، آز و بخل و شهوت نهند.
( کشف الاسرار )